ژرفای خیال
خیلی وقت بود دیگه حوصله نوشتن نداشتم از همه چیز وهمه کس خسته بودم نمیدونم چرا اما به شدت حالم بد بود صبح که بلند میشدم به جای همه چیز میشستم پای لب تاب همش توی اینترنت چرخ میزدم که به خواسته یکی از دوستام که گفته چیزی برام دانلود کن وارد سایتی که اون گفته شدم اما هر چی تو اون سایت گشتم چیزی که اون میخواست رو پیدا نکردم نگاه به آدرسی که وارد کرده بودم کردم دیدم اشتباه وارد کردم خواستم آدرس جدید رو وارد کنم که چشم به یه تاپیک جالبی خورد توی اون تاپیک چند تا داستان خیلی قشنگ بود ، عادت داشتم همیشه اسم نویسنده رو نگاه میکردم بعد داستانو میخوندم دیدم نوشته داروک باخودم گفتم منکه کاری ندارم پس حد اقل وقتم با خوندن داستان بگذرونم شروع کردم به خوندن هنور یک صفحه بیشتر نخونده بودم که خیلی به دلم نشست با یه حس خوبی که خیلی وقت بود از دست داده بودم شروع به ادامه خوندن کردم یه داستان بامضمون عاشقانه بود قلم بسیار گیرا ودلچسبی داشت همین طور ادامه میدادم تا یک دفعه مادرم برای شام صدام کرد باورم نمیشد یعنی من این همه وقت داشتم داستان میخوندم به سختی از سر جام بلند شدم دیدم صورتم خیسه باورم نمیشد که من دارم گریه میکنم بعد یاد آخرین دفعه که گریه کردم افتادم ، تازه الهه ترکم کرده بود الان حدود یک سال بود رفته نمیدونم کجا وچرا اما دیگه نداشتمش اما یه لبخندی روی لبم نشست چون دیگه یه هدفی برای بلند شدن از خواب داشتم رفتم سر میز شام ، شاممو سریع تموم کردم برگشتم پای لب تابم دیدم داروک همون نویسنده داستانو میگم آن شده خوشحال شدم با خودم گفتم بذار ازش تشکر کنم وخسته نباشید بهش بگم بهش پیام دادم اونم سریع جوابمو دادو نوشت : ممنون خواهش میکنم ، براش گفتم که باخوندن داستانش چقدر آروم شدم و یه هدفی شده برام تاصبح ها زود از خواب بلند شم ، در جوابم نوشت خیلی خوشحالم که با نوشتنم تونستم به یکی کمک کنم ازش خواستم اگه میشه بیشتر باهم آشنا بشیم ، گفت : من به خاطر بعضی از مسایل نمیتونم باهاتون ملاقات حضوری داشته باشم اما هر وقت که خواستید میتونم باهاتون تو نت صحبت کنم بهم بررخورد وتودلم گفتم چقدر خودشو میگیره به خاطر همین ازش تشکر کردم و سریع آف شدم وتصمیم گرفتم دیگه داستاناشو نخونم وگرفتم خوابیدم صبح حدود ساعت 10 بود که از خواب بلند شدم مثل همیشه رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم ویه چایی خوردمو نشستم پای لب تابم یه کم تو اینترنت گشتم اما عجیب حوصلم سر رفته بود میخواستم برم توی اون سایت که یه دفعه خواهرم ملیحه درو باز کرد واومد تو اتاق تا منو دید یه جیغ خفیف زد. - چته! مگه جن دیدی . ملیحه:چه عجب بالاخره شما این وقت صبحو دیدیم . - حوصله ندارم سریع کارتو انجام بده برو بیرون . ملیحه: ببین داداش گلم از وقتی الهه رفته تو حالو روز خوشی نداری ، به خدا من خودم خیلی ناراحتم میدونم همش تقصیر منه اگه توی مهمونی فارغ التحصیلیت نیاورده بودمش هیچ وقت هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد .
| Design By : Pars Skin |

