تبليغاتX
ژرفای خیال

ژرفای خیال

اسم سایتو وارد کردم  وقتی وارد سایت شدم با اینکه دلم نمیخواست به خاطر حرف دیشبش داستاناشو بخونم اما شروع کردم به خوندن حدود یک ساعت گذشت کم کم اون دلخوری که ازش پیدا کرده بودم با خوندن داستانش داشت رفع می شد  رسیده بودم وسط داستان اولش که یه دفعه دیدم آن شده خیلی خوشحال شدم  سریع براش پیام دادم که اگه کار نداری یکم با هم صحبت کنیم اونم گفت کاری ندارم بفرمایید ، ازش پرسیدم چی شد که شروع به نوشتن کردی ، گفت : حدود یک سال پیش یه  اتفاق ناخوشایندی براش افتاده و بعد از اون برای تسکین دلش شروع کرده حرفای دلشو به زبون آدمای تو قصش تعریف کردن . یه لحظه یاد غصه های خودم افتادم وسوالی که همیشه تو ذهنم بود چرا الهه رفت ، دوباره اشکی که مدتها نداشتمش سرازیر شد تو حالو هوای خودم بودم که دیدم ازم پرسیده تو چی کار میکنی  ، منم که غمو غصه های دلم کمتر از اون نبود شروع کردم نوشتن که توی دفتر مجله کار میکردم وبراشون داستان مینوشتم الان هم حدود دو ماهه که استعفا دادم میخواستم بازم براش بگم که گوشیم زنگ زد و مجبور شدم ازش خداحافظی کنم گوشیمو جواب دادم دیدم بهروزه ، بهروز پسر خاله الهه بود والبته دوستم صمیمی من توی دانشگاه، خیلی با هم جور بودیم معمولا زنگ میزد ومن به زور با خودش میبرد بیرون . اونروز هم بهم گفت بیا با بچه ها بریم پارک ، از من انکار واز اون اصرار که آخر سر قرار شد بیاد دنبالم . حدود ساعت هشت بود که اومد دمه خونمون.منم سوار شدم ، مثل عادت همیشم ازش سراغ الهه رو میگرفتم و اونم بدتر از من هیچ خبری از اون نداشت رفتیم فرهزاد بیشتر دوستای دوران دانشگاهمون بودند من خیلی حوصله این جور کارا رو دیگه نداشتم اما بد هم نبود. نزدیک ساعت یک شب بود که بهروز منو دمه در خونه پیاده کرد ازش خداحافظی کردم تا میخواستم در رو باز کنم ملیحه درو باز کرد سلام کرد وگفت چرا انقدر دیر اومدی . منم که اصلا حوصله جواب دادن نداشتم با یه ببخشید سرو تهش رو هم آوردم رفتم تو . دیدم بابام هنوز بیداره رفتم جلو وسلام کردم داشت فوتبال نگاه میکرد به منم گفت بشین ناگهان یاد اون موقع افتاده بودم که با الهه اومده بودیم اینجا اون خیلی فوتبالی بود  ومیشستن با بابا فوتبال نگاه میکردن ، اون بارسلونایی وبابا رئالی  .

آهی از ته دل کشیدمو رفتم سمت اتاقم لب تابمو روشن کردم دیدم داروک آنه براش پیام دادم حوصله داری بقیشو برات تعریف کنم ،اونم نوشت چرا که نه . شروع کردم نوشتن ،یک ساله زنم رفته نمیدونم کجا نمیدونم چرا اما رفته . از روز بعد از رفتنش همه جا رو دنبالش گشتم هر جایی که فکر میکردم امکان داشته رفته اونجا رو سر زدم اما هیچ کس ازش خبر نداشت پدرش هم بیچاره هیچی نمیدونست فقط یه نامه داشت که الهه توش نوشته بود بابا جون من یه چند وقت میرم مسافرت نگران من نباش . ملیحه هم که دوست دوران دبیرستان اون بود وحالا هم داشتند سال آخر دانشگاه رو میگذروندن بسیار جا خورده بود . یک ماه کارم شده بود گشتن دنبال الهه بعضی روزا از خواب که بلند میشدم وقتی دست روی تخت میکشیدمو میدیدم نیست یه دفعه میزدم زیر گریه و تا ظهر از فرط بی حوصلگی توان از جا بلند شدن نداشتم . سه ماهی هم اینگونه سر کردم بعد دیگه نتونستم توی اون خونه نبود الهه رو تحمل کنم به خاطر همین برگشتم به خانه پدرم اینا که نبود الهه رو راحت تر تحمل کنم ، دفتر مجله هم از دستم عاصی شده بودند یا کاراشون رو انجام نمیدادم یا ناقص یا اگه کامل هم بو د وسطش دلتنگی های خودمو مینوشتم ، مرتضی سردبیر مجله هم چون از دوستام بود و اوضاع منو میدونست چیزی به هم نمیگفت اما بعد از یه مدتی دیگه روم نمی شد برم مجله به خاطر همین هم استعفامو دادم الان دو ماهه بی کار میگردم و سربار پدرم هستم چند روز دیگه دقیقا میشه یک سال که الهه با بیرحمی تموم ترکم کرده . ببخشید تو رو هم ناراحت کردم اما در عوض خودم یکم سبک شدم . برام نوشت خوشحالم که منو قابل دونستی که  برام تعریف کردی اما یه سوال چی شد که باهم آشنا شدید ؟ منم که از خستگی و تکرار خاطرات تلخم بغضی توگلوم جمع شده بود ازش خواستم اگه میشه بعد از ظهر برات میگم . اون که انگار تازه متوجه شده بود ساعت هفت صبحه  گفت : آره خودمم خیلی خستم باشه برا بعد ازظهر ...........(ادامه دارد.)
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 9:41 توسط محسن شریعتی|

 

خیلی وقت بود دیگه حوصله نوشتن نداشتم از همه چیز وهمه کس خسته بودم نمیدونم چرا اما به شدت حالم بد بود صبح که بلند میشدم به جای همه چیز میشستم پای لب تاب همش توی اینترنت چرخ میزدم که به خواسته یکی از دوستام که گفته چیزی برام دانلود کن وارد سایتی که اون گفته شدم اما هر چی تو اون سایت گشتم چیزی که اون میخواست رو پیدا نکردم نگاه به آدرسی که وارد کرده بودم کردم دیدم اشتباه وارد کردم خواستم آدرس جدید رو وارد کنم که چشم به یه تاپیک جالبی خورد توی اون تاپیک چند تا داستان خیلی قشنگ بود ، عادت داشتم همیشه اسم نویسنده رو نگاه میکردم بعد داستانو میخوندم دیدم نوشته داروک باخودم گفتم منکه کاری ندارم پس حد اقل وقتم با خوندن داستان بگذرونم شروع کردم به خوندن هنور یک صفحه بیشتر نخونده بودم که خیلی به دلم نشست با یه حس خوبی که خیلی وقت بود از دست داده بودم شروع به ادامه خوندن کردم یه داستان بامضمون عاشقانه بود قلم بسیار گیرا ودلچسبی داشت همین طور ادامه میدادم تا یک دفعه مادرم برای شام صدام کرد باورم نمیشد یعنی من این همه وقت داشتم داستان میخوندم به سختی از سر جام بلند شدم دیدم صورتم خیسه باورم نمیشد که من دارم گریه میکنم بعد یاد آخرین دفعه که گریه کردم افتادم ، تازه الهه ترکم کرده بود الان حدود یک سال بود رفته نمیدونم کجا وچرا اما دیگه نداشتمش اما یه لبخندی روی لبم نشست چون دیگه یه هدفی برای بلند شدن از خواب داشتم رفتم سر میز شام ، شاممو سریع تموم کردم برگشتم پای لب تابم دیدم داروک همون نویسنده داستانو میگم آن شده خوشحال شدم با خودم گفتم بذار ازش تشکر کنم وخسته نباشید بهش بگم بهش پیام دادم اونم سریع جوابمو دادو نوشت : ممنون خواهش میکنم ، براش گفتم که باخوندن داستانش چقدر آروم شدم و یه هدفی شده برام تاصبح ها زود از خواب بلند شم ، در جوابم نوشت خیلی خوشحالم که با نوشتنم تونستم به یکی کمک کنم ازش خواستم اگه میشه بیشتر باهم آشنا بشیم ، گفت : من به خاطر بعضی از مسایل نمیتونم باهاتون ملاقات حضوری داشته باشم اما هر وقت که خواستید میتونم باهاتون تو نت صحبت کنم بهم بررخورد وتودلم گفتم چقدر خودشو میگیره به خاطر همین ازش تشکر کردم و سریع آف شدم وتصمیم گرفتم دیگه داستاناشو نخونم وگرفتم خوابیدم صبح حدود ساعت 10 بود که از خواب بلند شدم مثل همیشه رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم  ویه چایی خوردمو نشستم پای لب تابم یه کم تو اینترنت گشتم اما عجیب حوصلم سر رفته بود میخواستم برم توی اون سایت که یه دفعه خواهرم ملیحه درو باز کرد واومد تو اتاق تا منو دید یه جیغ خفیف زد.

 - چته! مگه جن دیدی .                                                                              

ملیحه:چه عجب بالاخره شما این وقت صبحو دیدیم .

- حوصله ندارم سریع کارتو انجام بده برو بیرون .

ملیحه: ببین داداش گلم از وقتی الهه رفته تو حالو روز خوشی نداری ، به خدا من خودم خیلی ناراحتم میدونم همش تقصیر منه اگه توی مهمونی فارغ التحصیلیت نیاورده بودمش هیچ وقت هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد .

بلند شدم دیدم بغض کرده یه دست روی سرش کشیدمو بهش گفتم تو اصلا خودتو ناراحت نکن من همیشه خودمو به خاطر همون یه سال زندگی با الهه خودمو مدیون تو میدونم ، بعد سرشو بوسیدم میخواست از اتاق بره بیرون گفتم انگار یادت رفت برا چی اومده بودی گفت : اه نگا کن هواس آدمو پرت میکنی اومدم سی دی آموزش فتوشاپ رو بردارم سی دی رو بهش دادم از اتاق رفت بیرون .....................(ادامه دارد.)
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 17:8 توسط محسن شریعتی|


مطالب پيشين
» فواید اینترنت (قسمت دوم)
» فواید اینترنت (قسمت اول)
Design By : Pars Skin